دوستان و عزیزان : بابت تاخیر بروز شدن وبلاک و همچنین ادامه خاطرات سفر به مصر, از همه شما بزرگان معزرت میخواهم . اما چه میشود کرد؟ اداره وبلاگ " پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح " تمام وقت مرا گرفته است . باور کنید بعضی شبها پشت کامپیوتر خوابم مبیرد و اگر صدای مادرم در نیاید تا صبح همانجا میخوابم . کار روزانه و کسب یک لقمه نان هم که جای خودش را دارد . اما سعی می کنم حداقل هر دو هفته یکبار ادامه سفر را برای شما عزیزان در وبلاگ قرار دهم . نکته دوم درباره دیدن دو هرم دیگر است –اگر بخواهم دیده خود را از این دو هرم برای شما بنویسم – مطالب تکراری و جذابیت ان از بین میرود . برای همین خیلی خلاصه از انها گذشتم تا به موضوعات دیگر بپردازم . در اخر باز هم از شما معزرت میخواهم .. اما ادامه مطلب ...
هنوز در افکارم غوطه ور بودم , براستی نقاشیها کجاست.؟ این سئوال یک لحظه راحتم نمی گذاشت و هنگامیکه راهنما به زائران گفت – هنوز از مقبره " خئوپس " و محل دفن او هیچ اطلاعی بدست نیامده بیشتر تعجب کردم . برای اینکه مطمئن شوم یکبار دیگر از او پرسیدم که هیچ نشانی از محل دفن و مقبره " خوئپس " تاکنون بدست نیامده.؟ و راهنما با تاکید زیاد جواب قبلی را تکرار کرد . بیاد جملات مشهور " تیبو " مصرشناس معروف افتادم . " اهرام نماد یک تشکیلات , یک تمدن کهن و یک عجایب باستانی است " من همیشه تصور میکردم تمام معبرها و مقبره های درون اهرام کشف شده است . اما با شنیدن حرفهای راهنما بیشتر به عمق حرفهای " تیبو " پی بردم . از داخل هرم بزرگ خارج شدیم , نور خورشید چشمانمان را میزد گوئی از یک دنیای دیگر به این جهان پا گذاشته بودیم . هر کس که از هرم خارج می شد بسرعت دستانش را به روی چشمانش میبرد تا از تابش نور خورشید جلو گیری کند . واقعا باور کردنی نبود که این همه تلاش تنها برای یک خاکسپاری باشکوه و یک محل برای دفن خدایان باشد . طراحان اهرام بسیار با سلیقه بودند – انها کیلومترها انطرفتر یعنی از اسوان سنگها را با وسواس عجیبی به این منطقه اوردند – درون تالارها یا اطاقهای تدفین همه از سنگهای گرانیت سرخ رنگ استفاده شده بود – این وسواس در هر سه هرم بچشم میخورد – چقدر تلاش و چقدر زحمت؟ انهم برای راحتی سفر خدایشان .!! زائران و توریستها همه جا بچشم میخوردند, مقصد بعدی بازدید از هرم خفرع بود , باز هم سردابه و دالانهایی که به زیر زمین میرفت – اخرین هرم منکوریچ بود و اگر بخواهم تفاوت هرم خفرع را با منکوریچ بگویم -ویرانی عظیم دروازه یا در ورودی هرم منکوریچ میباشد حجم زیادی از سنگها تخریب شده تا بتوانند درب هرم را کشف کنند. – باد گرمی از صحرا می وزد – رنگ خاکهای صحرا و بناه های باشکوه مثل یک تابلو نقاشی بیننده را مجذوب خود می کند . باید مسیر را دوباره برگردیم – تازه فهمیدم چرا محسن و آرزو با خودشان ان کوله پوشتی را اوردند – اینجا اب حکم طلا را دارد , هر لحظه هوا گرمتر و گرمتر میشود . کفشهای من پر از ماسه شده بود و با اینکه لباس راحتی پوشیده بودم اما درون این لباس احساس ناراحتی میکردم . در دل به هوش محسن تبریک گفتم و متوجه شدم چرا محسن با شلوارک و کفش کوهنوردی به دیدن اهرام امده است . دوباره سوار واگن های کوچک میشویم – چون تصمیم گرفتیم از نزدیک محافظ اهرام را ببینیم , منظور از محافظ همان مجسمه مشهور " ابوالهول " است . درباره مجسمه " ابوالهول " مطالب بسیاری شنیده بودم, در زمانی که " ناپلئون بناپارت " قصد لشکرکشی از مصر را داشت, قسمت زیادی از بدنه این مجسمه در زیر ماسه های صحرا دفن شده و بود – بسیاری اعتقاد دارند که بعد از لشکر کشی ناپلئون بناپارت و گزارشی که مهندسان همراه او از این منطقه افریقایی به اروپا بردند, باعث شد تا باستان شناسان کشورهای نظرشان به این سرزمین صحرائی جلب شود . باستان شناسانی از کشورهای انگلیس و بخصوص فرانسه به مصر امده و برای غارت این سرمایه جهانی شروع به پاکسازی منطقه کرده اند, در هیچ جای دنیا به اندازه مصر میراث یک کشور مورد چپاول و غارت قرار نگرفته , و امروزه اکثر موزه های جهان اثار بسیاری از تمدن فراعنه را به نمایش میگذارند . حال که از ناپلئون و لشکرکشی او صحبت شد- لازم دیدم این نکته را هم بیان کنم . در مناطق مختلف وقتی به سر ستونها یا حتا سنگهای بالائی اهرام نگاه می کنی, جملات رنگ پریده ای را می بینی که بر تن انها حک شده است . یکی از راهنمایان می گفت : هنگامیکه سربازان از این مناطق عبور میکردند, چون قسمت عظم این ستونها در خاک بودند – انها برای یادگاری بر انها چیزی مینوشتند, این یادگاریها هنوز هم در بالای سر ستونها و سنگهای اهرام دیده میشود .. کارگران بسیاری اطراف مجسمه ابوالهول بچشم میخوردند و قسمتهای زیادی از این مجسمه بازسازی شده و در حال مرمت است . این مجسمه عظیم که مشهور به" مجسمه مرگ" است, نگهبان و محافظ اهرام میباشد . توریست ها از هر فرصتی برای عکس گرفتن استفاده می کنند . احساس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته, رنگ خاک و سنگهای بکار رفته در ابوالهول ابهت او را چشمگیر کرده است , نمیدانم تا چه اندازه این فرضیه که صورت ابوالهول شبیه " خفرع " جانشین و پسر " خوفو " میباشد, درست است . اما وقتی به ان مینگری با تمام وجود میتوانی باور کنی که او نگهبان اهرام است . این مجسمه بزرگترین مجسمه جهان است که حدودا" 2700 سال قبل از میلاد مسیح بدست انسان ساخته شده است – در قسمت جلو مجسمه یک معبد کوچک که به گفته راهنما قبل از اینکه فرعون را بخاک بسپارند برای مدتی جنازه را در این معبد کوچک میگذاشتند و کاهنان مراسم ویژهای برای خدایشان تدارک میدیدند – تخت سنگ یکپارچه ای که فرمانی به خط هیروگلیف بر ان حک شده در میان پنجه های ابوالهول قرار دارد . بر روی این تخت سنگ افسانه ای بچشم میخورد که نمیدانم تا چه اندازه درست میباشد . در سال 1400 قبل از میلاد بیشتر بدنه ابولهول در زیر خاک مدفون شده و تنها سر این مجسمه از خاک بیرون مانده بود . روزی شاهزاده ای که از شکار باز میگشته برای لحظه ای در زیر سایه ابوالهول مشغول استراحت میشود – بعد از مدتی در خواب صدایی از مجسمه میشنود که به او میگوید : قول میدهم که تو را به پادشاهی مصر برسانم مشروط بر انکه تو نیز مرا از زیر این شن ها رهائی بخشی . شاهزاده دستور میدهد که شنهای اطراف مجسمه را پاک کنند و در اخر روزی او به عنوان " توتموس چهارم " فرعون مصر شد و دستور داد تا شرح رویایش را که در خواب دیده بود بر روی تخته سنگی حک کنند و انرا در پایاین مجسمه قرار دهند . همانگونه که میدانید تمام نواده یک فرعون را شاهزاده خطاب می کنند و تصور اینکه تمام انها روزی پادشاه شوند, تصور اشتباهی است . هر جا که مینگری هنری از این تمدن باستانی بچشم میخورد . در چهره تمام بازدیدکنندگان حیرت و تعجب را میتوانی ببینی – خط هیروگلیف مصری که با زیبایی و دقت کم نظیری بر دیوارها کنده شده چشمان را خیره می کنند – برای مراقبت و حفظ این میراث گرانبها نگهبانان زیادی در اطراف قرار گرفته اند و ماشینهای پلیس که اکثرشان وانت استیشن هستند در تمام منطقه بچشم میخورند . البته در گوشه و کنار پلیس های را میشود دید که بر شتری سوارند و اگر سایه ای پیدا کنند , در همان جا مستقر میشوند . یک زن و شوهر امریکایی نظرم را جلب می کنند – انها از من خواستند تا عکسی از ان دو بگیرم - ارزو پیشنهاد داد که به موزه کشتی فرعون برویم , این کشتی جدیدا" کشف شده و اکثر توریستها برای فرار از گرما و همچنین بازدید این کشتی به مکانی که مشهور به موزه کشتی فرعون است میروند, نکته جالب این است که هنگام ورود دو کیسه کوچک سفید مثل کیسه های حنای خودمان به بازدیدکنندگان میدهند تا پایشان کنند- البته همانطور که کفش بپا است این کیسه را مثل جوراب به پا می کنند و بندش را می بندند . اینکار دو دلیل دارد – علت اول بخاطره این است که اکثر افراد که از بیرون امده اند کفشهایشان پر از ماسه است و دلیل دوم بخاطره کفپوش زیبا و پارکت بینظیری میباشد که سراسر موزه را با ان کفپوش کرده اند . واقعا" موزه های مصر, زیبا و شکیل هستند, کشتی را خیلی جالب در موزه گذاشته اند و پاروها گوئی در اب حرکت می کنند – طنابهای که ملوانان از ان استفاده میکردند. سبدهایی که درون کشتی قرار داشته – تمام وسائل به طرز زیبا و قشنگی در مکانهای خود قرار دارند . دقیقا" همان مکانی را که کشتی پیدا شده را موزه کرده اند . گرما هر لحظه بیشتر میشود و توریستها برای فرار از گرما به موزه پناه می اورند . بعد از گشت و گذارمان موزه را ترک می کنیم و بطرف اتوبوسها حرکت می کنیم . همینطور که به اتوبوسها نزدیک میشویم یک حس غریبی وجودم را گرفته – به بچه ها میگویم شما احساس نمی کنید این بناه ها از زیر زمین به هم راه داشته باشند؟ یعنی هر سه هرم و مجسمه ابوالهول ؟ ارزو بالا و پائین میپرد و بمن میگوید – اولین بار که اینجا امدیم من هم همین سئوال را از محسن پرسیدم . وقتی در اتوبوس نشستیم تمام حواس من به گفشهایم بود – این کفشها دیگر بدرد گشتن در صحرا نمیخورد . برای لحظه ای به محسن حسودیم میشود...

Jalal.Sayadey@Gmail.com
Yahoo ID = Jalal_webid
دوستان و عزیزان , واقعا با نظرات و ایمیلهای خود به من انرژیی میدهید, برای همین اگر در ابتدای تمام پست ها از شما تشکر نکنم – خود را شرمنده شما میبینم . دوستی از من پرسیده چگونه با طیبه ارتباط برقزار میکردید و با چه زبانی با هم صحبت داشتید . او و برادرش اکثرا عربی صحبت میکردند و گاهی هم انگلیسی , البته انگلیسی طیبه خیلی بهتر از برادرش میباشد. از تمام دوستان - بخاطره دیر شدن قسمت سوم مطلب معزرت خواهی میکنم – بازهم مرا بخاطره انشاء ضعیفم ببخشید – چون تا امروز خاطره نویسی نکرده ام .
" سفر به مصر قسمت سوم "
وقتی به هتل برگشتم , آرزو و محسن هنوز نیامده بودند . در کولیدور هتل یک گروه توریست " کره ای " که تقریبا هفت یا هشت نفر بودند جمع شده بودند , در وهله اول وقتی سخنان انها را گوش میکردی – تصور میکردی انها با هم دعوا می کنند , خیلی تند تند با هم صحبت میکردن و گاهی هم تن صدهایشان بلند بود . بعدها فهمیدم انها هم همین تصور را از ما دارند – مثلا میگفتند : شماها اکثرا شبیه هم هستید ,البته اروپائی ها را از رنگ مو و چشم میشود تشخیص داد, ولی انها هم شبیه هم هستند . بعد از مدتی محسن و آرزو هم امدند – خیلی خنده ام گرفته بود , محسن خیلی سریع رنگ عوض کرده بود و یک شلوارک لی به رنگ قهوه ای روشن پوشیده بود – از آرزو نمیگویم چون قرار است بیاید ونکاتی را که من فراموش کرده ام یاداوری کند – انها که از خنده من همه چیز را فهمیده بودند گفتن : جلال جان کلاس داشته باش و من هم دیگر ادامه ندادم چون مسائل شخصی هر کس به خودش مربوط است . آرزو و محسن به زیارت اهرام رفته بودند و برای اینکه حرص مرا در اورند , هی از در ودیوار – شکل و شمایل اهرام میگفتند, منهم از قایق سواری به روی نیل برایشان گفتم و از کتابهائی که تعیه کرده بودم . راستی تا یادم نرفته این را بگویم که در یکی از خیابانهای فرعی میدان " صلاح الدين ايوبی " چشمم به مکانی افتاد که در ان کتاب میفروختند . انواع کتابها درباره " اهرام ثلاثه " و " تمدن فراعنه " به زبانهای گوناگون – بخصوص عربی و انگلیسی – کتابهای جدید باستان شناسی از حفاریهای " جیزه " – کتابهای بسیار پر مغز از باستان شناسی که من هرگز نامشان را نشنیده بودم - منهم که عاشق کتاب هستم چیزی حدود شصت هزارتومان را همانجا زمین زدم – باور کنید در هیچ جای دنیا این حجم کتاب درباره اهرام و باستان شناسی وجود ندارد – که فکر میکنم طبیعی باشد . یکی از زیباترین چیزهائی که از انجا اوردم البوم عکسی است که بسیار زیبا طراحی شده – درون این البوم نزدیک 140 کارت پستال از مکانها و مناطق دیدنی مصر قرار گرفته است - این البوم عکس تا امروز هزاران خاطر خواه دارد- – شما هم نگوئید که شرمنده هستم - خلاصه بعد از مدتی محسن بمن گفت : جلال جان تا خودت نروی و از نزدیک نبینی باورت نمیشود, اما چیزی که اصلا بمن حال نداد سخنان راهنما بود که توضیحاتش را اصلا نفهمیدیم . پس از کمی جدل بلند شدیم تا کمی در شهر گردش کنیم ,اگر از من بپرسید که روز در "جیزه " و "قاهره " قشنگ و زیباتر است یا شب – به شما خواهم گفت : هر دو , و هر کدام به دلیلی – دولت و مسئولان مصری, بزرگترین طراحان نورپردازی جهان را به قاهره و "جیزه " و مناطق دیگر تفریحی و توریستی اوردند تا مناظری را بوجود اورند که براستی هنرمندانه است . امواج نورهای رنگی بر پیکره های باستانی تصاویری را خلق میکند که بسیار رویائی و فانتزیست . اب نماها و فوارهای بلند بخصوص اب نمای هتل شرایتون یکی از زیباترین مکانهای قاهره است . اجازه دهید در همین جا از مناظری غیر از مناطق باستانی با شما سخن بگویم تا بهتر بتوانید با من در شهر همسفر شوید - از مناطق دیدنی داخل شهر میتوان به " برج قاهره " که بومیان انرا " برج الزمالك " که در منطقه ای به همین نام واقع است نام برد - این برج در زمان "جمال عبدالناصر " ساخته شده که در بالای ان یک رستوران گردان است که توریست ها هم در ان غذا میخورند و هم به تماشای شهر را می نشینند - منطقه دیگر که اکثر توریست ها از ان دیدن می کنند بازار " خان خلیلی " است, که به گفته اهالی یک از قدیمی ترین بازارهای قاهره است – گفته میشود این بازار عمر 2500 ساله دارد – بیشتر توریست ها هم از این بازار خرید میکنند و هم در قهوه خانه های ان به استراحت میپردازند – در کنار بازار مسجد " رأس الحسين " است که سر مبارک امام حسین در انجا دفن شده است . شاید بتوان نام دگر قاهره را شهر مساجد نامید . به هر جا که نگاه میکنی مسجدهای زیبا میبینی – که یعضی از انها جزء بناهای تاریخی و مذهبی مصر بشمار میروند - اجازه دهید باقی مکانها را در فرصت مناسب بازگوئی کنم – تا شما هم در حال هوای ان قرار گیرید .
انشب علاوه بر قدم زدن در شهر و مشاهده زیبائیهای نیل – کارت پستالهای زیبائی هم تعیه کردیم . هوای جیزه و قاهره در این فصل به گفته اهالی بهترین فصل اب و هوائی است – روزهایش مثل اواخر فصل بهار ما که گرم میشود و شبها سرد و خشک به گونه ای که نمیشود بدون لباس بیرون رفت . با محسن و همسرش قرار گذاشتیم که فردا صبح به دیدن اهرام سه گانه برویم , به طیبه قول داده بودم تا انجا که ممکن است مزاحمش شویم, چون گفته بود اگر بفهمد که ما تنها جائی رفته ایم ناراحت میشود, این موضوع را " رفیع حسن " بعد از تماسی که با او داشتم به بنده فهماند بود –
" زیارت اهرام ثلاثه "
صبحانه را که خوردیم – آرزو بالا رفت و با یک کوله پشتی شیک دوباره به ما اضافه شد . دو تا از گردشگران کره ای هم که فهمیدن که ما میخواهیم به دیدن اهرام برویم با ایماء و اشاره به ما فهماندن که دوست دارند انها هم همسفر ما باشند . از محل هتل ما به راحتی اهرام قابل رویت بود و من دیگر طاقتم نداشتم هجر یاری را که در تمام عمر در انتظارش بودم تحمل کنم . طیبه کمی دیر کرده بود – چون اصرار داشت تا هوا گرم نشده به دیدار اهرام برویم و برگردیم – بعد از مدتی طیبه به همراه خلیل وارد هتل شدند – یک چیز که باعث تعجب من شده بود " سی دی منی " بود که خلیل بر گوش داشت, برایم سخت بود پسر یک طلبه اینگونه مجذوب موسیقی باشد – از اولین برخورد تا اخرین روز این "سی دی من " همراه خلیل بود – شاید باور نکنید اما مردم مصر و قاهره بسیار به سیاست حساس هستند, هنوز بیست روز به انتخابات پارلمانی مصر مانده و هر جا که پا میگذاری , افراد درباره پارلمان و انتخاب نماینده های خود صحبت میکنند, این مباحث یبن طیبه و خلیل هم وجود داشت, اخوان المسلمین با اینکه یک حذب تازه تاسیس است اما در میان مردم قاهره از محبوبیت بسیاری برخوردار است . اتوبوس های بسیار زیبا در انتظار گردشگران و توریست های مختلف در ایستگاه مخصوص ایستاده اند , البته بعضی از اتوبوس ها متعلق به خود هتل است , این را خلیل به من گفت.. . اما اتوبوسی را که ما سوار شدیم اینگونه نبود , از هتل ما تا اهرام ثلاثه با اتوبوس چیزی حدود 8 تا 10 دقیقه راه بود, صحرا زیبائی خواست خود را دارد, درست مثل دریا ,با این تفاوت که در اینجا به جای اب تا چشم کار میکند شن است و ماسه, گاهی کاروانهای شتر را میبینی که مسیر نامعلومی را در پیش گرفته اند, در افکار خود غرق شده ام , تصور اینکه در پهنه این خاک افراد بیشماری در سالیان بسیار دور زندگی میکردند یک لحظه راحتم نمیگذارد . هنگامی که از اتوبوس پیاده شدیم – احساس کردم اهرام به مسافران خود خیرمقدم میگوید – اینجا " ممفیس " است پایتخت مصریان کهن, تنها بازمانده عجيب جهان - اینجا سرزمین فراعنه ای است که داستانهای زیادی از ان شنیده ام , اینجا زادگاه " زوسر " - " رامسیس " –
" توت موسیس " – " توث آنخ آمون " و هیجده نسل فرعونیان مختلف است – اینجا همان مکانی است که دانش عصر جدید را به بازی گرفته است – اینجا عدد " پی " معنای خود را دارد – اینجا خط استوا به دو بخش تقسیم میشود- اینجا مرکز جهان است مرکز شگفتی – اینجا معدن اسرار و معماست – اینجا چشم بخش کوچکی از شگفتی را میبیند – باید با چشم دل نگاه کرد – حقیقتا تمام وجودم میلرزد – نه از سرمای درون , که از هنر پنج تا شش هزار سال پیش, محسن دستش را بر شانه هایم میگذارد و مرا از درونم خارج میکند . از توریست های بیشماری که در حال طردد هستند, تعجب میکنم !! چون یادم می افتد که الان فصل سفر توریست ها نیست, پس اینهمه گردشگر در اینجا چه میکنند .؟ در اطراف اهرام سربازان مصری با گردشگران عکس می اندازند . اولین هرم سه گانه که توریستها از ان بازدید میکنند - هرم " منکوریچ " یا بقول اعراب و انگلیسها " مرکرینوس " است و هرم بعدی " خفرع " یا " خفرن " و هرم اخر یا هرم کبیر " خفو " یا " خئوپس " در نظر اول خیال میکنی انقدرها از هم دور نیستند – اما هنگامیکه میخواهی با پای پیاده از انها دیدن کنی – نفس کم می اوری – برای همین ماشینهای کوچکی مثل ترن یا واگن که به هم وصل هستند – مسافران و توریستها را به مقصدهایشان میرسانند – البته عده ای هم که شوق شتر سواری دارند با شتر به سوی مناطق دیدنی اطراف میروند – واقعا مصریان از تمام امکاناتشان برای خالی کردن جیب توریستها استفاده میکنند – دلم میخواست تنها باشم و در تنهائی خود به سیر و سفر بپردازم – نه برای اینکه بچه ها مزاحم هستند, خیر – برای اینکه در تنهائی بهتر میشود با این سرزمین ارتباط برقرار کرد– در رویاهای خود غرق شوم - اولین چیزی را که بخود میگویم این است – یکبار دیگر می ایم ! اما تنها – میخواهم با معشوق خود تنها بمانم – اطراف هرم " منکوریچ " خیلی شلوغ است – شاید برای اینکه اولین جائیست که در سر راه توریست ها قرار گرفته – طیبه میگوید : برویم و از بالا بیائیم – بلافاصله پیشنهادش را قبول کردیم و سوار ترن یا همان ماشینهای بهم پیوسته شدیم – هر جا را نگاه میکنی نشانه های حفاری را میبینی – عده ای بطرف مجسمه ابوالهول یا همان محافظ اهرام میروند – هنگامیکه به هرم کبیر یا همان هرم " خئوپس " میرسم عظمت ان چشمهایم را خیره میکند – اینجا بهتر میشود حرفهای پرفسور " اریک فن دانکین " را درک کرد. براستی این سنگهای عظیم بدست بردگان به روی هم جای گرفته.؟ راهنما ها سعی میکنند توریست ها را به مدخل ورودی اهرام راهنمائی کنند , بالا رفتن از میان سنگهای چند تنی سخت است– حال چطور و با چه قدرتی این سنگها بر یکدیگر سوار شدند , خدا عالم است . در دل سنگها دو دریچه است – یکی بالا و یکی پائین – دریچه بالا همان در اصلی هرم بزرگ است که بعد از دفن فرعون بسته شده , اما دریچه کوچک محلی است که زائران و توریستها از ان داخل این بنای باشکوه میشوند , این مدخل ورودی اولین بار توسط " المامون " پسر هارون ارشید برای پیدا کردن گنج مقبره بوجود امده و امروزه از همان ورودی توریست ها وارد این مقبره اسرار امیز میشوند –باز باید صحنه ها را بازسازی کنم – این احساس را شاید - تمام انهایی که از کوشه و کنار جهان برای دیدن این " دلبر اسرار امیز " امده اند, داشته باشند . یک نگاه به پائین میکنم, میخواهم بدانم در تشیع جنازه فرعون چه اتفاقی افتاده است , ایکاش اهرام زبان داشت و همه چیز را برای ما میگفت : تنها چیزی را که میدانم این است, بعد از مراسم تشیع فرعون تا این مکان - فقط کائنان معبد حق ورود به اهرام را داشته اند . افراد سرشناس لشکری و کشوری – بستگان و نزدیکان و مردمی که برای اخرین بار امده بودند تا از خدایشان خداحافظی کنند- تا همین مکان پیش امدند. شاید انها باور نداشتند بعد از گذشت 5000 سال – مردمی از سراسر این کره خاکی با نژاد و زبانهای مختلف به درون مقبره خدایشان پا نهند – تا از هنر انها در بهت و حیرت فرو روند . وقتی وارد هرم بزرگ میشوی – دیگر نور خورشیدی نیست جز چراغهائی که این راهرو تنک و باریک را روشن می کند – برای اینکه زائران راحتر در این مسیر رفت و امد کنند – پله های از جنس چوب و اهن ساخته شده و در روی دو طرف دیوار نرده ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره سراسر راهرو را فرا گرفته – البته در این مسیر پله های اصلی مقبره هم وجود دارد - وقتی وارد مدخل میشوی همه جا تاریک است - تونلی تنک و باریک و تیره وتاریک- که پس از مرمت , باز هم اثار تجاوز بخوبی در ان نمایان است- چون این دریچه و این تونل هیچ شباهتی به تونلهائی که بیش از 5000 سال پیش ساخته شده ندارد - در تونلهای اصلی هنر چیدمان سنگ با ظرافت بینظیر بچشم میخورد اما در این تونل همانگونه که گفتم اثار زخم تجاوز به راحتی در دیوار و سقف ها بچشم میخورد – به اولین تابلوئی که میرسیم این مطلب نوشته شده – در ابتدای ورود و پس از کمی پیشروی از دالان " المامون " وارد راهرو اصلی خود هرم میشوی – یکطرف این راهرو به طرف بالا و بسوی درب اصلی هرم میرود که بعد از دفن فرعون بسته شده – هنوز چند قدمی برنداشتی که راهرو به دو قسمت تقسیم میشود – دوباره راهرو دیگر که به طرف بالا و دقیق به وسط هرم میرود – این تالار بزرگترین تالار تمام اهرام هاست که به تالار فرعون مشهور است - انتهای این تالار, به اطاقی میرسد که سقفی شیروانی مانندی دارد - دوباره باید راه رفته را برگردیم – در ابتدای تالار فرعون – راهروی دیگریست که به سردابه دیگری ختم میشود – یک سردابه عجیب و یک تابوت خالی - یک تابوت سنگی از جنس گرانیت به رنگ قهوه ای تیره یا سرخ جگری که درش را بازگذاشته اند – گردشگران به نزدیکی ان میروند و درونش را می بینند , هیچ چیز نیست – هر چه بوده به تاراج رفته یا به موزه ها برده شده – موزه مشهور ملی مصر – لوور فرانسه – موزه های امریکا و انگلیس – این را قبل از اینکه راهنما بگوید تمام بازدید کنندگان میدانند – باز هم باید برویم - اطاقکی دیگر با سقفی شیبدار که هیچ چیز درونش نیست – نه تابوتی – نه چیز قابل توجه ای – راهنما میگوید : دلیل اصلی ایجاد این اطاقکها, تقسیم وزن این سنگهای عظیم است – اما وقتی به هواکش ها که به شکل دقیقی در بعضی نقطه های بچشم میخورد نگاه میکنم – احساس میکنم شاید یکی دیگر از دلیل ها برای ساخت این اطاقهای عجیب – تقسیم و جابجائی هوا باشد – این را یکبار در کتابی خوانده ام – واقعا در این راهروهای تنگ و باریک – کمبود هوا احساس نمیشود, این هنریست که مصریان باستان بیش از 5000 سال پیش انرا میدانستند و در محاسبه ساخت این بنای باشکوه انرا بکار بردند – یک مسله دیگر که همه را دچاره تعجب کرد – یک راه عجیب است که بیشتر شبیه چاه است تا راهرو – اما با این تفاوت که این چاه را در میان سنگهای غول پیکر ساخته اند – این دریچه چاه مانند یکی از راه هایست که به زیر اهرام میرود – اما از این دریچه نمیشود به پائین رفت و من از پرهای که در اطراف این چاه عجیب است متوجه میشوم که محل مناسبی برای پناه پرندگان مختلف است – عجب پناهگاه با عظمتی.!! - راهنما از توریست ها میخواهد که برگردند تا از راهرو دیگر به زیر هرم بروند – براستی این راهروها عجیب است - گاهی به راحتی به مسیرت ادامه میدهی گاهی باید سرت را خم کنی تا بتوانی از میان انها عبور کنی - بعضی از بازدیدکنندگان دستشان را بر دیوار میکشند – شاید از صافی و صیغل این سنگها در تعجب هستند – درک احساس هر کدام از انها بسیار مشگل است – گاهی چنان سکوت می کنند که میشود صدای ضربان قلبهایشان را شنید - !!!! زبانهای مختلف و احساسهای گوناگون – از یک راهرو که تقریبا شیب تندی دارد به سمت پائین میرویم – در انتهای این راهرو و دقیقا 35 متر زیر زمین – محل عجیبی وجود دارد . یک دخمه اما اینبار با سقفی صاف – اینهمه هنر و زیبائی – اینهمه عظمت – تنها برای دفن شدن.؟- شاید همین معما است که اهرام را جذاب کرده – راهنما میگوید : تمام مومیائی ها و تابوت و جواهرات به موزه ها منتقل شده – چیزی جزء سنگ وجود ندارد – باید برگشت , باید از همان راهی که چندین هزار سال پیش کائنان برگشتند , برگردیم .!! یک معما لحظه ای راحتم نمیگذارد – هر چه بر دیوارها مینگرم - اثری از نقاشی نیست.!! انها کجا رفتند - این سئوال را از محسن میپرسم – او هم نمیداند – طیبه که گوئی مقصود مرا دریافته لبخندی میزند و میگوید صبر کن – راستی پس این نقاشی ها کجاست.؟

****************************************************************
همانطور که در قسمت اول " سفر به مصر " مشاهده کردید, دوست دارم شما را با کوچکترین اتفاقات اطرافم همسفر کنم .دوست دارم شما عزیزان با فرهنگ و نگرش مردم و دولت مصر اشنا شوید, حتا سعی کرده ام شما را با خیابانها- میدانها – و ایستگاه هائی که توریست ها و گردشگران از ان استفاده میکنند اشنا کنم. شاید بعضی از دوستان بگويند چرا مستقیم وارد قسمت دیدنی اماکن باستانی نمیشوید و دوستانی هم بخواهند با ریزترین مسائل و اتفاقات اطراف اشنا شوند . سعی کرده ام هر دو دسته را راضی نگه دارم . دوستانی هم بودند که از من خواسته اند که خاطرات این سفر را در همین وبلاک " پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح " نوشته و نگه دارم, نظرات شما کمک زیادی بمن خواهد کرد
"قاهره و محل اسکان ما "
در داخل هواپیما چیز قابل توجه ای اتفاق نیفتاد تا برایتان ذکر کنم , مسیر پرواز اردن , بیروت , قاهره بود – خیلی تلاش کردم تا یک هم صحبت پیدا کنم تا خستگی سفر را احساس نکنم, اما همه یا خواب بودند یا خودشان را به خواب زده بودند, گاهی مهماندارن که دو خانم خوش برخورد بودند از مسافران میپرسیدند که چیزی احتیاج ندارند, از یکی از انها پرسیدم کی به مقصد میرسیم.؟ که در جوابم گفت : اگر مشگلی پیش نیاید و تاخیر نداشته باشیم ساعت 7.30 در قاهره هستیم . اما هنگامیکه از هواپیما پیاده شدیم ساعت نزدیک 11 بود . با اینکه نزدیک 5 ساعت را کاملا خواب بودم اما چنان بدنم کوفته بود که گوئی 48 ساعت است که نخوابیدم , یکی از همراهان که به گفته خودش این سومین بار بود که به قاهره سفر کرده بود, به من و چند نفر دیگر که توسط اژانس مسافرتی به قاهره امده بودند گفت : من هتلی را میشناسم که هم قیمتش مناسب است و هم امکانات رفاهی خوبی دارد . قبل از هر چیز باید بگویم تنها لطفی که اژانس مسافرتی به ما کرد این بود که 15 درصد بابت پول بلیط به ما تخفیف داده بود که بعدا مشخص شد که اصلا اینگونه نبوده است . این تورها اگر مسافرانشان تعداد بالا باشد با یک هتلی قرارداد می بندند و بقول معروف , هم از اخور میخورند و هم از توبره , البته این برای من خیلی خوب شده بود که بعدا خودتان میفهمید . از 10 نفر 7 تا قبول کردند و 3 نفر هم از ما جدا شدند . یک چیز که برایم خیلی جالب بود, یک زوج جوان که از عروسی شان یکهفته گذشته بود, برای ماه عسل مصر را انتخاب کرده بودند . آرزو که به گفته خودش سال دوم پزشکی بود از محسن شوهرش قول گرفته بود که بعد از عروسی برای ماه عسل به مصر بیایند, و حتا تاکید میکرد که سر این موضوع از شوهرش امضاء گرفته است . اقا محسن هم عین خیالش نبود چون هزینه این سفر را پدرش با کمال میل پرداخت کرده بود . حقیقتا خیلی برایم جالب بود, یک دختر که رشته درسیش پزشکی است اینقدر مجذوب مصر و اهرام باشد و بقول خودش دوست داشت " زاده اهرام باشد " . محسن هم دست کمی از آرزو نداشت , ولی به گفته خودش دوست داشت بجای مصر به هند سفر کند . این 2 را خدا فرستاده بود تا همسفر من باشند و حقیقتا خیلی زوج با صفائی بودند . نکته بعد که خیلی تعجب کردم رفتار مردم قاهره بود از پلیس تا راننده تاکسی, از مدیر هتل تا کارکنانش, هر کس به ما میرسید اولین جمله ای را که به گردشگران میگفت این بود که : به قاهره خوش امدید – امیدوارم این سفر به شما خوش بگذرد - خیلی خسته بودم و تا به هتل رسیدیم, بعد از یک دوش روی تخت خواب افتادم و تا ساعت 2 یک خواب حسابی کردم . بعد فهمیدم این خستگی علاوه بر پرواز با هواپیما به خاطره اختلاف ساعت که حدودا 1.45 دقیقه میباشد نیز هست . یعنی وقتی ساعت من 12 ظهر به وقت تهران را نشان میداد , انجا تازه 10.15 قبل از ظهر بود . خیلی مشتاق بود که هر چه سریعتر به منطقه اهرام بروم , اما یادم افتاد که هنوز تلفنی به خانه نکرده ام , مادرم وقتی صدای من را شنید , انگار خبر مرگم را بهش دادم و شروع کرد هق هق کریه کردن, خلاصه با همه حال و احوال کردیم و خبر سلامتی مان را به خانواده گفتیم . بعد شماره اطاق محسن را گرفتم , انها امده شده بودند که بروند در کولیدور هتل تا غذای بخورند تازه فهمیدم که منهم از دیشب که در خانه غذا خوردم هنوز چیزی زهرمار نکردم, البته در هواپیما ابمیوه خورده بودم, اما ابمیوه غذا نمی شد . اقای طاهری که قبلا گفتم ما را به این هتل اورده بود و بقول خودش این سومین بار بود که مصر سفر کرده بود, خیال ما را راحت کرد که زبان میداند و ما هیچ مشگلی نداريم , تمام کارکنان هتل یک پیراهن سفید و شلوار مشکی و و جیلقه فیروزه ای رنگ پوشیده بودند. یکی از خدمه هتل به ما نزدیک شد و با انگلیسی غلیظی ضمن خوشامد گوئی از ما پرسید چه میل داریم . اقای طاهری که به گفته خودش زبانش فول بود , شروع کرد به انگلیسی – فارسی گفتن و میخواست با ایماء و اشاره به ان بنده خدا بفهماند که لیست غذاها را به ما نشان دهد . خوشبختانه زبان آرزو و محسن هم بهتر از اقای طاهری نبود . من خنده ام گرفته بود , چون یکی از کارکنان دیگر که زبان فرانسه میدانست هم به جمع ما اضافه شد و من بعد فهمیدم اکثر کارکنان هتل های قاهره علاوه بر زبان عربی که زبان رسمیشان است باید یکی از زبانهای انگلیسی یا فرانسه را یاد بگیرند, البته بعدا بیشتر توضیح خواهم داد . اما کشوری چون مصر که سالانه چیزی بالغ بر هشت تا نه میلیون توریست دارد, این امر را لازمه جذب و حمایت توریست میدانند . خلاصه من به شوخی به آرزو گفتم : تو با این زبان میخواهی پزشک شوی .؟ آرزو که میخواست نشان دهد انگلیسیش خوب است با طعنه گفت : مشگل از من نیست, مشگل از این زبان نفهم هاست .!! خلاصه دیگر مجبور شدم خودی نشان دهم , و انگاه هم به انگلیسی و هم به فرانسه از ان بنده خداها تشکر کردم و لیست غذا را جلوی اقای طاهری گذاشتم . خنده ام گرفته بود چون هر سه جوری مرا نگاه میکردند که انگار صدر اعظم المان را دیده بودند . ( البته خدا شاهد است که اصلا دوست ندارم خودم را بزرگ کنم ولی سه زبان انگلیسی و فرانسه و اسپنیش را میدانم و عربی هم دست و پا شکسته صحبت میکنم و انهم بخاطره شرایط خانواده ما است که حتما در یک پست انرا برایتان توضیح خواهم داد ) . بعد از صرف غذا فهمیدم دنیا براستی کوچک است . انواع برنج های هندی و سنگاپوری در هتل ها سرو میشد, کباب انها دسته کمی از کباب ترکها نداشت و نکته جالب قلیانهای بود که با چای احمد در کنارمان میگذاشتند . در تمام هتل تزئینات مصری بچشم میخورد, انواع تابلوها و مجسمه ها که نشان میداد شما در قاهره و نزدیکی اهرام هستید و بیشترین مجسمه که در گوشه و کنار شهر بود, مجسمه های بود که از روی مجسمه معروف و اصلی ساخته بودند نکته بعدی که باورش برایم سخت بود, انواع مشروبات الکلی و رقصنده های مصری بود, انگار نه انگار شما در یک کشور اسلامی و عربی هستید . تازه یادم افتاد که سوغاتی های خانواده "رفیع حسن " را نبرده بودم شماره تلفن انها را گرفتم , و وقتی دخترش گفت : ما از صبح زود منتظر شما بودیم از خجالت اب شدم . واقعا باورم نمی شد این خانواده اینقدر مهربان و مهمان نواز باشند . هر چه گفتم ادرس بدهید تا خودم بیایم قبول نکردند, چاره ای نبود ادرس هتل را که گرفته بودم به " طیبه " دادم . آرزو و محسن وقتی فهمیدند که قرار است کسی بدنبالم بیاید شروع کردن به شوخی و متلک گفتن : که همسفر نیمه راه نمیخواهیم , حالا خوبه زبانش همچین تعریفی نداره .... از این حرفها , با هزار بدبختی حالیشان کردم که مقداری کتاب است که باید به دفتر سازمان تبلیقات برسانم , اما برای زیارت اهرام حتما می ایم تا با هم برویم , قرار شد تا انها در شهر یک گردشی کنند من بروم و بیایم , این اغاز مکافات من بود . وقتی " طیبه " بهمراه " خلیل " برادر کوچکش وارد هتل شد انها را شناختم, چون خلیل درست مثل سیبی بود که با پدرش نصف کرده باشند ( البته من باورم نمی شد که خلیل از خوهرش کوچکتر است ) . طیبه بقدری زیبا بود که آرزو را شگفتزده کرد و این اولین جمله ای بود که از دهان آرزو خارج شد , خدای من چقدر زیباست و حقیقتا این دختر زیبا بود در مصر دختر زیبا کم است یا من ندیدم بخصوص وقتی به میانسالی میرسند اصلا قابل تحمل نیستند اما دختران زیبایی هم بودند که اصلیتشان بیروتی بود و سالیان سال در مصر ساکن شده بودند , در دل گفتم مگر رفیع چند سال دارد که دخترش به این بزرگیست.؟ بعد فهمیدم رفیع حسن 17 سالش بوده که زن گرفته و الان که 46 سال دارد , یکی از دخترانش هم ازدواج کرده – انها یک تاکسی گرفته بودند و من به طیبه فهماندم که مرا به دفتر نمایندگی تبلیقات ببرد . خلاصه کتابها را دادیم و مسئول انجا بعد از تشکر یک کتاب از شهید مطهری که به زبان عربی ترجمه شده بود را به طیبه هدیه داد – خانه پدری رفیع حسن بزرگ بود به گونه ای که در یک قسمت پدر و مادر پیر اما سر زنده او زندگی میکردند و در قسمت روبرو - خانواده خود رفیع حسن – حیاط خانه هم نصبتا بزرگ بود – انقدر این خانواده مهمان نواز بودند که حقیقتا معذب بودم - طیبه با اینکه 21 سال داشت اما بسیار بالغتر از انی بود که بنظر میرسید و مثل پروانه دور من می گشت – برای همین خودم را هزاربار لعنت کردم که چرا در ایران یکبار رفیع حسن را بخانه دعوت نکرده بودم - خلیل هم ساکت در کنار من نشسته بود – همسر رفیع با لعجه تند عربی بمن خوشامد گفت و خیلی ناراحت بود که من در هتل , اطاق گرفتم . با زبان دست و پا شکسته گفتم که من با تور امدم و انها قبلا هتل را رزو کردند - پدر رفیع حسن که نزدیک 90 سال داشت وارد اطاق شد – ماشاالله اصلا باورم نمی شد, اگر از من میپرسیدن میگفتم خیلی سن ایشان باشد 70 سال است - حرفهای زیادی زده شد و من فهمیدم پدر رفیع 11 فرزند از 2 زن دارد که یکی از انها سالها پیش فوت کرده – اما نکته ای که خیلی جالب بود این بود که متوجه شدم – قاهره به دو قسمت تقسیم میشود – یعنی شهر جدید و شهر قدیم – و کل قاهره به سه استان تقسیم میشود –استان" قاهره"، استان "قليوبيه" و استان "جيزه " که برای من کمی عجیب بود, چون " جیزه "در 16 کیلومتری غرب قاهره قرار داشت و من که در استان " جیزه " هتل گرفته بودم با نیم ساعت به استان قاهره میرسیدم ( حتما استانهای ما برای انها حکم یک ایالت یا یک کشور را دارد ) هلیوپولیس یا مصر جدید از محلهای معروف مصر است و منطقه المعادی یک منطقه کاملا سیاسی است , چون اکثر سفارتخانه ها و دیپلماتها در این منطقه ساکن هستند .
, در منطقه قدیم اکثرا کوچه و خیابان باریک و شلوغ و ماشین های فرسوده در حرکت هستند و حتا با وسائل نقلیه شتر جابجا می کنند. از طیبه از اوضاع شهر و وسایل حمل و نقل پرسیدم, که ایا مثل ایران اگر یک غریبه را ببینند میخواهند او را غارت کنند و کرایه ها را دوبل به پای ناشناس – نا اشنا بچپانند.؟ طیبه گفت : دولت ما سالها پیش فکر این مسئله را کرده, شما اگر هر جا بخواهید سوار ماشین شوید ( ایستگاه ) نرخ حمل مسافر روی تابلوها به دو زبان انگلیسی و عربی نوشته شده.! در هر هتلی که اقامت کنید – کاتالوگی به شما داده میشود که علاوه بر انواع قیمتهای هتل – و وسائل مختف نقلیه -محلهای دیدنی از جمله موزه ها و بناهای تاریخی نیز در ان درج شده است ( طیبه راست میگفت و من هر چه کاتولوگ دیدم – مشخصات کامل شهر و وسائل مختلف نقلیه مثل – اتوبوس و تاکسی و قایقهای تفریعی با قیمتها در انها کنجانده شده بود ) اطلاعات بسیار جالبی توسط طیبه بمن داده شد , مثلا کافی نت های مختلف , تلفن های عمومی - در تمام شهر ( استان جیزه ) بچشم میخورد , البته بیشتر انها در مکانهای که توریستها رفت و امد داشتند قرار داشت. هر توریست که مایل بود میتوانست با تلفنهای عمومی و تنها با خرید یک کارت با کشورش تماس برقرار کند, در بیشتر هتلها – امکانات اینترنتی قرار داشت – دولت برای راحتی توریست ها انواع اتوبوس های شیک وبا کلاس را در مکانهای معین قرار داده بود تا انها بتوانند به مکانهای مورد نظر رفت و امد کنند , البته اتوبوس های قدیمی هم بچشم میخورد که فکر میکنم بیشتر بومیان از انها استفاده میکنند انگونه که من فهمیدم بیش از 20 موزه مختلف در شهر قرار داشت که 8 مکان ان موزه های معروف بود - دولت بگونه ای برنامه ریزی کرده بود که براحتی توریست ها از موزه ها دیدن میکردند . به گفته طیبه این موقع سال توریستهای کمتری از مصر دیدن میکردند, اما من به هر جا که نظر انداختم توریست هایی با ملیت های مختلف در حال طردد بودند – در هتل ما چند نفر کره ای – تونسی و فرانسوی و انگلیسی بودند که در این مدت من با انها اشنا شده بودم . مورد دیگر بیلبوردهای تبلیقاتی بود که مثل قارچ در اینور و انور دیده می شد – انواع تبلیغات وسائل – ارایشی – صوتی و تصویری – دیسکوهای عشق و حال و غیره ... حقیقتا من کرج و تهران خودمان را خیلی تمیزتر و با انظباط تر از قاهره دیدم, البته بجز محله های توریستی , -- طیبه که فهمیده بود من اشتیاق زیادی به دیدن اهرام و منطقه " جیزه "دارم بمن گفت : امروز که دیر شده ولی مطمئن باش فردا صبح زود میرویم و اکثر جاها را میبینیم , گویا رفیع حسن به خانواده سپرده بود که تا انجا که ممکن است مرا تنها نگذارند – این لطف او را هرگز فراموش نخواهم کرد, چراکه من از مکانهایی دیدن کردم که شاید 70 درصد از توریستها این بخت و اقبال را نداشتند . نکته مهم دیگر وجود كانال سوئز به عنوان راه ارتباطي ميان درياي سرخ و درياي مديترانه است که جزء حياتيترين مسيرهاي دريايي جهان محسوب مي شود .
" سفر به روی نیل "
به طیبه گفتم : من به محسن و آرزو قول دادم که با هم شهر را بگردیم , اما هر چه تلفن زدم انها در اطاق نبودند . وقتی به نزدیکی نیل رسیدیم تازه فهمیدم چرا بعضی از توریستهای کشورهای مختلف بیش از ده بار به این کشور سفر میکنند . انواع کازینوهای و رستورانهای سیار و کشتی های مختلف برای حمل گردشگران در نظر گرفته شده بود, یکی از زیباترین هتلها هتل شرایتون قاهره است که نمای بسیار زیبائی دارد, شاید بزرگترین رستوران یا هتل سیار کشتی باشد بنام " شهریار " که دولتی است. این کشتی با امکانات بسیار قیمت مناسبی هم دارد , یعنی دوازده هزار تومان – البته فقط برای گردش نه برای خوردن و خوابیدن - وقتی شهریار شروع به حرکت کرد, هرگز باورم نمی شد با اینهمه زیبائی برخورد کنم . مسیر حرکت به گونه ای طراحی شده بود که گردشگران بیشترین بناها و قعله های تاریخی را ببینند, در تمام " جیزه " به راحتی اهرام سه گانه بچشم میخورد, اما هنگامی این زیبایی ها بیشتر میشود که ادم درست روبروی ان قرار گیرد اگر کمی ذهن خیال پردازانه داشته باشی میتوانی خود را در زمانی که فراعنه بر این سرزمین حکومت میکردند ببینی, اثار زیادی در کنار نیل به شما میفهماند که تمدن عظیمی, در روزگاری دور بر پهنه این اب و خاک در جریان بوده است . یکی از کارهای جدید و زیبای که در دهه هفتاد برای جلب توریست ساخته شده منطقه ای است بنام " قریه فرعونی " که در حاشیه رود نیل قرار دارد, در این منطقه شما میتوانید اداب و رسوم مردمانی را که بیش از 5000 سال پیش زندگی میکردند را ببینید . لباسها – خانه ها – قایقها درست شبیه همان روزگاران باز سازی شده که واقعا دیدنی است .
**
*************************************************************
همانطور که قول داده بودم تصمیم دارم خاطرات سفر به مصر را در چند پست برای شما بازگو کنم . امیدوارم بتوانم با این انشاء ضعیف بگونه ای از این سفر و جاذبه های دیدنی با شما سخن بگویم , تا شما هم در رویاهایتان با من همسفر شوید . پس قبل از هر چیز از شما معزرت میخواهم , چون من نه نویسنده ام و نه سفرنامه نویس , اگر در طول این مطالب به نکته ای برخوردید که درک ان برای شما قابل حضم نبود, مرا به بزرگواری خود ببخشید . این مطلب بعد از 3 روز به وبلاک " دلنوشته های یک پیر پسر " منتقل خواهد شد .
هر وقت کتابی یا مطلبی در مورد اهرام ثلاثه میخواندم , بخود میگفتم ایا روزی قسمت میشود تا بروم و از نزدیک این بناء باشکوه را ببینم , دستانم را به روی سنگهای عظیمی که معلوم نیست با چه قدرتی به روی هم سوار شده, بکشم . سال 82 بود که تصمیم خودم را گرفتم, اما چرا این سال.؟! یکروز تلفن خانه بصدا درامد و خبری را بمن داد که من از خوشحالی تمام اعضای خانواده را یک به یک بوسیدم, همه حاج و واج مرا نگاه میکردند و میپرسیدن که چه شده.؟ میدانم که الان شما هم میخواهید بدانید ان تلفن چه بود!! تلفن از بانک تجارت بود و به من مژده دادند که حساب من مبلغ 500 هزار تومان برنده شده, خیلی خوشحال بودم و دم به ساعت برای این پول نقشه میکشیدم . همان شب هنگام خواب تصمیم خود را گرفتم , بهترین فرصت بود و میدانستم اگر اقدام نکنم هیچگاه به ارزویم نخواهم رسید . فردا شماره چند اژانس مسافرتی را گرفتم تا بقول معروف بتوانم با یک تور مسافرتی به این سفر بروم اما در این مملکت 70 میلیونی توری برای مسافرت به مصر نبود . بعضی از منشی های خانم, وقتی میفهمیدند برای تفریع و دیدن اهرام قصد سفر دارم با چرب زبانی میگفتن : الان همه به ازمیر و استانبول میروند و یا به جزایر (___ ) که قربانش بروم .. برو حالی کن و بعد از مدتی حسابی استخوان بترکان و بیا .. در دل میخندیدم , من در چه فکری بودم و انها در چه فکری . اگر بدنبال این استخوان ترکیدنها بودم که در همین ایران خیلی راحتر میشود – چیز و میز ترکاند . اما نکته بعدی که متوجه شدم این بود که 475 هزار تومان پول بلیت هواپیما میشود , البته بصورت شخصی نه با تور . اما یک نکته دیگر هم وجود داشت , در خانه هر کس به فراخور حالش برای این پول بی زبان نقشه می کشید و نقشه مادرم از همه نقشه ها حساب شده تر بود , مادرم راه به راه من را تحویل میگرفت و تو فک و فامیل و در و همسایه از مرام و معرفتم من تعریف میکرد . یکروز دست مادرم را گرفتم و گفتم : شیرین جون : جان جلال اون چیزی را که میخواهی اخر بگی همین الان بگو که من حسابی دارم قاطی میکنم, بعد مادرم گفت : من کم در حق شما زحمت کشیدم .؟ گفتم بر منکرش لعنت, اما جون شیرین – یکجوری بگو که من پس نیفتم . گفت : من ارزو دارم یکبار دیگه برم و خانه خدا را ببینم و اصلا بدلم افتاده بود که بزودی میروم . بعد فهمیدم که تمام خانواده میدانست که قراره من برنده بانک باشم, جزء خودم . حقیقتا اگر مادرم جان بخواهد نقد میدهم و اصلا نمیتوانستم رو حرفش حرف بزنم .هر چند یکبار مکه رفته بود, اما کاری نمی شد کرد . وقتی مادرم به همراه کاروان سوار هواپیما شد و بطرف خانه خدا رفت بخودم گفتم : تا تو باشی وقتی پولی میبری, اول نظر اعضای خانواده را بپرسی و بعد نقشه بکشی .! اما مادرم یکجا معرفت بخرج داد و انهم وقتی بود که گفت : جلال جان هر وقت اسم من برای مکه در امد حوالش مال تو , بفروش و اگر باز هم پولی خواستی من به تو میدهم . همین هم امیدی بود . امروز که دارم این مطالب را برای شما تایپ میکنم تازه فهمیدم , لطف خدا و دعای مادر چقدر در این سفر تاثیر داشت .( در طول مطلب حتما متوجه خواهید شد ) یکی از بستگان بسیار نزدیکم مسئول روابط بین المل سازمان تبلیغات است, یکی از کارهای این سازمان اعزام مبلغ ( تبلیغ کننده ) به کشورهای مختلف است . انها با خود انواع کتابهای اسلامی و مذهبی را برای توزیع به کشورها میبرند و اصولا در اکثر کشورهائی که با ما رابطه دارند یک دفتر تبلیقاتی دارند . این حقیر سالها پیش در دفتر مرکزی سازمان تبلیغات اسلامی – در میدان فلسطین- بصورت افتخاری کار میکردم. البته نزدیک سه ماه و در این مدت با دوستان زیادی اشنا شدم , یکی از این عزیزان : رفیع حسن بود که یک طلاب مصری بود که حقیقتا من پوست این بنده خدا را کندم , انقدر از مصر و اهرام پرسیده بودم که داشت دیوانه میشد , یکروز بمن گفت : تو که اینقدر علاقه داری چرا به جیزه نمیروی ( انها نمیگویند اهرام و بیشتر نام محل را میبرند ) من هم تمام ماجرا را برایش گفتم , او هم بمن گفت : حتما حکمتی بوده , اگر روزی خواستی بروی بمن بگو تا چند دوست و اشنا معرفی کنم تا هوای تو را داشته باشند . ( اینجا را داشته باشید تا بعد بفهمید چقدر خانواده رفیع حسن در این سفر مرا یاری کردند ) این ماجرا که گفتم تقریبا مال یکسال و نیم پیش بود . در این مدت به چند اژانس زنگ زدم و یکی از این اژانس ها که در خیابان ستارخان بود , نام مرا نوشت و قرار شد اگر تعداد مسافرانی که برای سیاحت میخواهند به مصر بروند به مرز 50 نفر رسید مرا نیز خبر کنند . خلاصه نام مادرم برای سفر حج در امد و طبق قرار قبلی حواله فروخته شد و من نزدیک سه ماه به این در و ان زدم . قبل از سفر خبر شهادت یکی از دوستان همه را شوکه کرد, مرتضی از بچه های جنگ بود که بخاطره شیمیایی سالها با کپسول اکسیژن زندگی میکرد, هنوز 10 روز از این ماجرا نگذشته بود که از اژانس زنگ زدند و گفتند مدارک خود را بیاورید , بعد فهمیدم با زور 10 نفر برای مسافرت به مصر ثبت نام کرده اند, که اینهم برای خود حکایتی است . دو روز به سفر مانده بود که زنگ زدم به ان فامیلی که در بالا گفتم در سازمان تبلیغات است, او هم گفت : حالا که داری میروی مقداری کتاب است که اگر میتوانی به دفتر ما در قاهره ببر , همانطور که میدانید روابط ما با مصر سالهای سال سرد بود , اما این اواخر این روابط بسیار گرم شده , سراغ رفیع حسن را گرفتم و توانستم شماره تلفن او را پیدا کنم , رفیع حسن بسیار خوشحال شد و ادرس خانواده اش را بمن داد و مقداری هم سوغاتی گرفت تا برای اعضای خانواده اش ببرم , یکی از خبرهای خوش این بود که من در بهترین روزهای سال از نظر اب و هوا دارم به مصر میروم , چون واقعا من به گرما حساسم, خلاصه از اعضای خانواده خداحافظی کردم و مثل غریب – غوربا عازم سفر شدم – مادر اصرار داشت تا به همراه خواهران و برادران و عروسان ما را تا فرودگاه بدرقه کنند , اما من راضی نشدم چون بچه ها اذیت میشدند , تنها یکی از برادرهایم و داماد کوچکمان ما را اسکورت کردند . وقتی وارد هواپیما شدم غم غریبی وجودم را گرفته بود, ساعت 11.30شب بود و وقتی هواپیما از زمین بلند شد چراغهای منازل تهران کوچکتر و کوچکتر می شد , تهران خداحافظ . کرج خداحافظ .... به امید دیدار .....
کلاسی که من در ان درس خواندم
دوستان عزیز سلام : امروز داستانی را برایتان تعریف خواهم کرد که بسیار شنیدنیست . من نه داستان سرایم و نه استعداد داستانسرائی دارم , این حقیقت کوچکیست از کلاسی که در ان درس خوانده ام . این مطلب هم مثل سایر مطالب اینچنینی به وبلاک " دلنوشته های یک پیر پسر " منتقل خواهد شد
دیشب وقتی تلوزیون از بچه های جنگ و دفاع مقدس میگفت خیلی پریشان شدم, خیلی دلم گرفت . حیف وسیله نداشتم تا به گلزار شهدا در" بی بی سکینه" برم . حقیقتا خیلی وقته تنبل شدم یا بهتر است بگویم اسیر یک لقمه نان, نمیدانم برای بهانه اوردن ادم میتونه از در و دیوار بهانه بیاورد . حقیقتا تا کلاس پنجم را در تهران و در محله اریانا بودم , پدربزرگم 80 ساله که تو اون محله است و همه ما را میشناسند . اما نمیدانم چه شد که امدیم کرج, البته نه خود کرج . یک جائی بنام " شاهدشت " که بعد از انقلاب شد " ماهدشت " خلاصه ان موقها این ماهدشت همه اش باغ بود و جنگل و مزارع گندوم و گوجه . حالا حساب کن یک بچه تهرون امده بود تو یک دهات . اما همین بچه های دهات با اینکه اولش خیلی سخت میگرفتند اما بعدا چنان ما را تو خودشان پذیروفتند که انگار صدسال ما را میشناسند . دوم راهنمائی بودیم که فهمیدیم دست و چپ وراستمان کجاست شاید بخاطر این بود که تو مدارس انجا بخاطره نبود امکانات دختر و پسر با هم درس میخواندن و معلمهای ما هم زن بودن و هم مرد. یکطرف پسرها می شستند و یکطرف دخترها, منم که بقول
خودشون بچه شهر بودم و بچه تهرون . شاید باور نکنید اما انقدر که این دخترها سربسر من میگذاشتن سر بسر هیچکدوم از این هم ولایتهایشان نمیگذاشتند . و چون همه این دختر پسرها یکجوری با هم فامیل بودن همیشه بیرون مدرسه یک دعوائی میشد که بیا و ببین . خوب منم بچه پائین شهر تهرون...خلاصه بعدا همین پسرها می امدن بعد دعوا با من اشتی میکردن و میگفتن : تو را خدا یک نامه بنویس برای فلانی و یا برای بهمدانی, خلاصه ما شده بودیم میرزا بنویس این اقایون . حتا پسرهائی که کلاس سوم راهنمائی بودن هم شده بودن مشتری بنده . و من هم برای نوشتن هر نامه میگفتم برای این کار باید برید تو باغ و برایم البالو بچینید , چون اگه صاحب باغ کسی را تو باغ میگرفت واقعا اویزانش میکرد . من هم همیشه یک شیشه کانادا یا پپسی کولا داشتم و البالوها را می ریختم تو شیشه و با یک چوب نازک درخت تبریزی هی میزدیم تو البالوهای داخل شیشه تا ابش دربیاد . همین کار را من از خودشون یاد گرفته بودم اما باور کنید بعد از مدتی از خودشون هم واردتر شده بودم ( به این کار میگن نهایت استفاده از سئواستفاده ) اره خلاصه دنیائی بود . دیگه تمام دخترهای بالغ مدرسه هم من را میشناختند و هم نامه های من را و بدتر از همه این بود که تمام نامه ها بخط خودم بود و با تمام زرنگی یادم رفته بود که به این اقایون عاشق بگم که حداقل این نامه ها را بعد از نوشتن من از روش پاکنویس کنید تا بخط خودتان باشد .. اما یکروز تمام اب البالوهائی را که خورده بودم از حلقم درامد... یکروز مادر یکی از این دخترها نامه ای را از داخل کیف دختر خانمش پیدا میکنه و انرا میاره مدرسه و نشان ناظم مدرسه میده . اقای ناظم هم یک نقشه بسیار حساب شده ای میکشه و ان هم این بود که زنگ اخر و بعد از ورود معلم به کلاس, اقای ناظم به اتفاق مدیر مدرسه و خانم حکیمی معلم املاء و انشاه وارد کلاسها میشد و تمام کیف ها را میگشتند . البته تو اون محیط بچه ها از سن کم سیگار می کشیدند و این یورشها بی سابقه نبود, چراکه برای پیدا کردن سیگار بارها اتفاق افتاده بود که کیفها و جیبها مورد تفتیش قرار بگیره, اما اینبار علاوه بر اقایون, کیف خانمها هم توسط خانم حکیمی مورد تفتیش قرار میگرفت و من میدیدم که بعضی از دختران سرخ شده و دم گوش خانم حکیمی چیزی میگفتن که برای من خیلی عجیب بود ولی بعدا فهمیدم که در کیف دختر خانمها چیزهائی هست که پسران نباید ببینند ( البته امروزه دیگه کسی واسه نوار بهداشتی سرخ نمیشه )... خلاصه تنها از کیف من 3 تا 4 نامه که بدون نام بود پیدا شد.. وقتی ما را به کنار دفتر مدرسه بردن تازه فهمیدم میخواهد چه اتفاقی بیفتد. اقای مدیر و ناظم نامه ها را برمیداشتند و بلند بلند میخواندند و در این میان تنها خانم حکیمی بود که گاهی میخندید و بعدا فهمیدم بخاطره انشاء نامه هائی بود که اصلا تکراری نبود و بقول خودش اگر روز امتهان بود من بیشتر از 20 میگرفتم . اما این اتفاق باعث شد 2 چیز بسیار روشن شود . یک مقصر اول این حکایت من بودم و دوم دخترهائی که نمیدانستند این نامه ها را چه کس نوشته, بعد از فهمیدن بسیار دل شکسته میشدند . چرا که متوجه میشدند دلباختگانشان سواد نوشتن یک نامه را هم ندارند, بخصوص انها که سال سوم راهنمائی بودن . انروز اقای ناظم بیش از 10 ترکه درخت تبریزی را در دست و بدن من خورد کرد و از همان روز به بعد من دیگر برای گرفتن اب البالو از ترکه تبریزی استفاده نکردم . خلاصه روزها می امد و میرفت و مابزرگتر و بزرگتر می شدیم . یکی از اتفاقات بسیار نادر نسبت به جاهای دیگر این بود که اکثر همکلاسیها در سال سوم راهنمائی با هم بودیم شاید بخاطره اول نام فامیلیمان بود چون سال سوم ما سه کلاس سوم راهنمائی داشتیم . تا اینکه خبر رسید " غلام حسین مرشدی " شهید شده . غلام حسین چشمان زاغی داشت و بچه ها به او میگفتند " پیشیک " یا همان گربه و نام علمیش میشد " فیلیس کاتوس " ( نمیدانم امروز هم در سال دوم یا سوم راهنمائی هم هنوز ان درس را میدهند یا نه ) اره بچه ها به ان خدابیامرز میگفتن " فیلیس کاتوس " وقتی بر جای خالیش یک دسته گل گذاشتند . تازه باورمان شد که " مرشدی " شهید شده . خلاصه هر روز خبرهای گوناگونی از جبهه می امد تا اینکه یکروز رسول گروسی گفت : مرداش فردا اسم مینویسند واسه جبهه و هر کیم نیامد همان بهتر که بره خونه کمک مادرش و خواهرش ظرف بشوره . قرار عزام 15 هر ماه بود ..اما چیزی که سخت بود رضایتنامه خانواده بود و مادر من که هنوز داغدار شوهرش بود . اصلا تو کتش نمیرفت که بگذاره ما هم جبهه بریم . هر روز تو کلاس حرف حرفه جبهه و اینکه فلانی ثبت نام کرده بود . خلاصه نمیدانید با چه دوز و کلکی مادرم قبول کرد رضایتنامه بده, فردا به رسول گفتم : دادش ما هم اره..... روز پانزدهم درست 14 نفر از بچه های کلاس واسه اعزام اماده بودند ..من . حسن میراخوری . ابوالفضل میراخوری ( دوتاشان برادر بودن ) رسول گروسی . محسن اجرلو . علیرضا بیات . حمید شیخ محبوبی . قناعی . رضائی . ولی زادها که دوقلو بودند ( حمید و مجید که اصلیتشان تبریزی بود ) بهمن اویسی . مرتضی عسکری . ایمان جهانشاهی جو . البته بچه های دیگه هم از کلاسهای دیگر بودن که من زیاد باهاشون قاطی نبودم جز علی عرب طایفه که یکبار با هم دعوا کرده بودیم و بعدش خیلی رفیق شده بودیم . حقیقتا موقع اعزام خیلی ترسیده بودم, شاید همه این احساس را داشتند اما کسی حرفی از ترس نمیزد . خلاصه یک دوره اموزشی کوتاه تو اهواز دیدیم, البته ما تو تابستون یک اردو رفته بودیم و شهید "یاری نصب" که یک پاسدار مشتی و نجیب بود کلی چیز میز یادمون داده بود . اما تو اهوازم باید یک دوره کوتاه را میدیدم . خلاصه اولین نامه را از انجا نوشتم و ماشااله بچه ها دیگه واسه نامه نویسی بمن احتیاجی نداشتند و خودشان اوستا شده بودند . روز تقسیم یک حال و هوائی دیگه ای بود, نه مثل این تصاویر تلوزیونی شاید بخاطره اینکه تا انروز از هم جدا نشده بودیم . من و رسول خیلی به حاج رستگاری التماس کردیم که بگذارد ما بچه ها که از کرج امده بودیم با هم باشیم . اما حاجی گفت : نیروها باید تقسیم شوند و به مناطق مورد نظر بروند . اصلا اگر هم بشود من نمیگذارم . شما تو همین مدت هم اینجا را بهم ریختید چه برسه به جبهه, حاجی شوخی میکرد اما خدائیش هم راست میگفت . تمام غذاها را دوتا ولی زاده ها غارت میکردند, پوتین فلانی تو کوله فلانی بود . نصف شب بچه ها چنان میخندیدن که تمام پادگان تکان میخورد . فردا وقتی اسامی را خواندند فهمیدم تنها 3 نفر از بچه ها یکجا با من هستند . حسن میراخوری که همسایه دیوار به دیوارمان بود . حمید شیخ محبوبی و مرتضی عسگری . رسول هم با 2 نفر دیگه بود . خلاصه بچه ها تقسیم شدند . این اخرین دیدار بچه هائی بود که 3 سال با هم همکلاسی بودند . با اینکه از هم جدا میشدیم و بسیار غمگین و مغموم بودیم اما غرور اجازه نمیداد بغض کنیم و اشک بریزیم . .. اولین کسی که شهید شد باز هم رسول گروسی بود.. در اهواز یکی از ولی زاده ها خبر شهادت رسول را داد ( حقیقتا تشخیصاین دوقلو بسیار مشگل بود )............ حقیقتا نوشتن تمام خاطرات از توان من خارج است, نه دستهایم یاریم میدهد و نه بغض گلوگیر .......... وقتی جنگ تمام شد . 12 تن از بچه های کلاس به شهادت رسیده بودند و در ان میان تنها جنازه ایکه دفن نشده بود , پیکر " حمید شیخ محبوبی " بود . 2 نفر اسیر که البته یکی از انها همکلاسی ما نبود و از کلاس دیگر بود و 2 نفر مجروح که باز هم یکی از انها تنها در " ماهدشت " زندگی میکرد
من و جهانشاهی جو تنها بازماندگان ان کلاسی هستیم که بچه هایش اگر چه روستا زاده بودند, اما چگونه رفتن را خوب بلد بودند . روزیکه خبر پیدا شدن پیکر " حمید شیخ محبوبی " را اوردند ما 11 سالی بود که از ماهدشت به کرج امده بودیم ( ماهدشت 20 کیلو متر کرج میباشد ) از حمید تنها چند استخوان بخاک سپرده شد . .. نمیدانم کی و کجا ان کلاس رویائی تشکیل میشود . تنها چیزی که میدانم من روسیاهتر از انم که بتوانم انها را صدا کنم ..... فردا حتما بر مزارشان خواهم رفت..بهانه زیاد است, هم برای رفتن و هم برای ماندن
امان از فراموشی لاله ها ( 2 )
ورق نزن------------- در هیچ روزنامه ای نخواهی یافت ---- چشمانت را
که چند هفته--------- چند ماه گریه کرده است
بگذار تا سالها بعد
از اشکهایت کتابی بنویسم

تدبیر
تدبیر چه سازيم , که در دام اسیريم
ازعشق چه گوئیم , که دلمرده و پیریم
بر نقش چه نازيم, که در دامگه عمر
چون پیر مسن , تیره دگر رنگ نگیریم
هر نیش چشیدیم ولی نوش چشاندیم
از خویش گذشتیم که از فاجعه سیریم
هر چند که ما را به خريدار ندادند
انگشت نمائیم و به کس خورده نگیریم
در بیشه نقاش عزل فکر علیل است
روبه صفتانیم که در صورت شیریم
تقدیر جلال است در این یک نفس عمر
پیرانه بسر , باز در این عشق ببمیریم .
از وبلاک " دلنوشته هایه یک پیر پسر "
سلام اقای رئیس جمهور, حالتان خوب است . امیدوارم که خستگی سفر امریکا را از تن بدر کرده باشید . اگر از حال حقیر جویا شده باشيد, ای بد نیستم و هر روز منتظرم تا جواب ایمیل مرا دهید . چون خودتان ادرس دادید و گفتید : این تو بمیری ان تو بمیری نیست و مطمئن باشید جواب خواهید گرفت من هم گفتم : سنگ مفت و گنجشک مفت و اصلا بی پرده بگویم اگر امروز چیزی ندارم بخاطره همین 50 ,50 کردن است و هیچگاه این عدد 49 به 51 نشده و میدانم تا اخره عمر هم این عداد تعقیر نخواهد کرد . راستی اقای رئیس جمهور من همه جا را بدنبال کتاب " اقتصاد اسلامی " شهید مطهری گشتم اما باور کنید که پیدا نشد و مطمئنم که دست استکبار جهانی در کار است و گرنه کاروبار بانکهای ما تعطیل خواهد شد . راستی اقای رئیس جمهور شما فیلم " همسفر " را دیده اید .؟ مطمئنم ندیده اید . اما من خلاصه ای از این فیلم مبتذل را میگویم و شما در پرده تفکرتان انرا ببینید . بهروز وثوق خائن وقتی میبیند که خانه پدریش را بانک دارد مصادره میکند و مادرش دارد دق میکند قبول کرده تا بدنبال خانم گوگوش که از خانه متواری شده برود و انرا بیاورد و از پدر ایشان 80.000 تومان بگیرد ................. خلاصه گوگوش کمی پارس میکند و بهروز کمی هار میشود تا هنگام برگشتن وارد قهوه خانه ای میشود و از اینجا حکایت من شروع میشود.. صاحب قهوه خانه : متکاهای ما از پر مرغ رشتیه . اتاقهامونم افتاب گیره . نقش اولیها وارد اتاق میشوند ....... بهروز : یارو خیال کرده ما با هم اره ولی تو مطمئن باش که ما فقط بفکره 80000 تومان هستیم , یکشب اینجوری بخواب تا ببینی فقیر فقرا چطوری زندگی می کنند ... خانم گوگوش در حالیکه رو بالش پر مرغ رشتی خوابیده : علی تو بیداری..؟ بهروز : مثل اینکه اره.. گوگوش : تو به چی فکر می کنی..؟ به 80000تومان... گوگوش : تو زن داری..؟ بهروز : زنم کجا بود.... گوگوش : نامزد داری .؟ : بهروز : رفتم سربازی امدم حامله بود...... گوگوش : پس تو چی داری..؟ بهروز که حسابی داغ کرده و پنج سیری زده بالا : اه.. مصبت شکر ما تو چه فکریم تو تو چه فکر.... نزار بیاد چیزای که نداریم بیفتیم . اینقدر نداریهای ما را تو سرمون نزن.. هر چی خورده بودیم پرید . اخه تو چه میدونی خونه گروئی یعنی چه.................... منظورم اینه قبل از انقلاب هم این بانکها پدر مردم را در می اوردند..اما بعد از انقلاب و درست زمانیکه شما در سازمانه ملل سخنرانی میکردید........... در یک بانک ملی در کرج و این دیگه فیلم نیست چون خودم اونجا بودم ...... یک زن و مرد جوان که تازه 2 ساله ازدواج کردن و با بدبختی یک وام گرفتند . اما بخاطره بیکاری مرد قسط بانک عقب افتاده .. اقای رئیس بانک سلام : این اخطاریه دیروز امده . رئیس بانک خوب اقا حقتونه چرا نیاوردید قسط را بدید.؟ اخه من بیکارم و........ بما چه شما بیکارید. .. پسر جوان : من 500 هزار تومن وام گرفتم..اما بهره پول شده 600 هزار تومان..یعنی یک ملیون صدهزار تومن.. رئیس بانک : اون دیگه مشگل شماست .... یک بیوه زن بیچاره که با قولنامه منزل پانصد هزار پول گرفته و بقول خودش بخاطره تصادف نتوانسته قسط را پرداخت کنه مشابه همین حرفها را از رئیس بانک میشنوه....... اخه من کسی را ندارم من تمام زندگیم یک ملیون پوله که اونم دست صاحبخانه است... من باید 200 هزار تومان هم روش بگذارم تا بشه جریمه پول شما .. رئیس : بما مربوط نیست مادر دستوره.. اگه ضامن داشت پولو از اون میگیریم و گرنه برق خونه قعطح میشه..خودشون میارن میدند...پیرزن گريه می کنه..من دیگه جلو نرفتم چون جوابم همین بود.. زیر بغل پیرزن را گرفتم و اورده اینطرف : صورتش غرق اشک بود و میلرزید ...... بیاد جملات کتاب شهید مطهری افتادم ..... اما با این کتاب نمیتوانستم مشگل را حل کنم . یک ایمیل برای شما فرستادم تا هم درد پیرزن را بگم و هم درد خودم را ..امروز 30 روزه که ایمیل را فرستادم ......... اخه مگه چی میشه که یکبار بدهی مردم به بانگها بخشیده بشه .. ما هر سال عده ای قاچاقچی و مواد فروش و دزد را به بهانه های مختلف عف میکنیم و میبخشیم . اما یکبار این جریمه ها را که همه میدانند ربا است نمیبخشیم ...

اما سخنی باشما دوستان : من خودم بیست تا بهروز وثوقم اگه پولداری دخترش فرار کرده من حاضرم برم و اونو پیدا کنم . اما قول بالش پر مرغ رشتی نمیدهم که زیر سرش بگذارم . اگر دخترتان زشت باشه همون بهتر که اصلا خونه نباشه ولی اگر ارزشش را داره بمن بگوئید, جهنم از خونه یک بالش میبرم و قول میدم که سرش را روی همین بالش بگذاره و در اخر بالش را میبرم چون ممکنه کارم بگیره و احتیاج به این بالش داشته باشم و از قدیم گفتن : چه خوبه ادم یک یادگاری داشته باشه, اونم تو سن من که دیگه داریم از قیمت میفتیم .

**
**
**
**
**
**
**
**
**
**
تفاهمی که بود بین ابر وباد
وبین ارتفاع عمر ویاد
تفاهمی که بوده بین باغ و چلچله
نه میله های سرد بیخیال یک قفس
که تو بدست خود
برای هر پرنده ای که سجده ات نکرد
چه عاشقانه ساختی


اصولا من مطالب را در وبلاک " پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح" مینویسم اما نه اینگونه مطالب را امروز مجبور شدم این مطلب را در هر دو وبلاک قرار دهم . ایا شما دلنوشته های خود را مینویسید.؟ اگر نه حتما نظرات خود را درباره این تصاویر بیان کنید.
با شما هستم من ، آی ... شما چشمه هائی که ازین راهگذار می گذرید! با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور مست و مستانه هماهنگ سکوت به زمین و به زمان می نگرید!
او درین دشت بزرگ ، چشمه کوچک بی نامی بود. کز نهان خانه تاریک زمین ، در سحرگاه شبی سرد و سیاه به جهان چشم گشود. با کسی راز نگفت. در مسیر نه گیاهی نه گلی ، هیچ نرست رهروی هم به کنارش ننشست. کفتری نیز در او بال نشست. من ندیدم شب و روزش بودم صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم او را به کجا رفته ، نمی دانم ، دیریست که نیست. از شما پرسم من ، آی ... شما

**

**
من مطلب پائین را در 13 اسفند 83 در وبلاک " پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح " قرار دادم . چه تضادی بین جنین ساموئل الکساندر و جنین بالا وجود دارد.
عکس قرن
این عکس می تواند عکس قرن باشد. عکس جنین 21 هفته ای به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتیاج به عمل جراحی پیدا کرد و اگر از رحم خارج می شد ممکن نبود زنده بماند. دکتر برنر جراح این عمل بزرگ بودند و جنین را در داخل رحم مورد جراحی قرار دادند. در حین عمل جراحی جنین دست کوچکش را از شکافی که دکتر ایجاد کرده بود بیرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشرد و عکاس این صحنه ناباورانه را در تاریخ ثبت کرد. دست پسرک کوچکی که برای حس قدرشناسی از رحم بیرون آمد و انگشت دکتر را به خاطر تشکر، فشرد. ( منبع اینترنت )

دوستانیکه من را از ابتدای شکل گیری این وبلاک میشناسند , میدانند که من وبلاکی داشتم بنام " این دل تنگم قصه ها دارد " این وبلاک دلنوشته های من بود که هر وقت دلم میگرفت چند جمله ای در ان مینوشتم مطالب در انجا دسته بندی خواستی نداشت , گاهی طنز می شد و گاهی شعر, گاهی غمگین بود و گاهی شاد . اما چون در میهن بلاگ بود متاسفانه همیشه مشگل داشت و برای همین انرا به سیستم بلاگفا انتقال دادم و نام انرا "دلنوشته یک پیر پسر " و خیلی وقت بود که انرا اپ نکرده بودم . تا اینکه دیشب دلنوشته دیگری در ان قرار دادم . که همین باشد..اما چون در ارتباط با این وبلاک بود انرا در اینجا هم بیان کردم
مرگ بر عشق
شاید تعجب کنید که این چه نامیست که بر مطلب خود نهاده ای!! اما کمی صبر کنید تا جواب خود را بگیرید تا امروز نزدیک 6 ماه است که مطلب مینویسم . امار وبلاک به بیش از 11000نفر رسیده و میدانید این کنتور مثل سایر کنترها جوری نیست که بشود به ان عدد دلخواه را داد, البته یکبار گفتم که این کنتر را بعد از 2 ماه در وبلاک قرار دادم و بطور میانگین نزدیک 13000 نفر از این وبلاک دیدن کرده اند که فکر میکنم در نوع خود بسیار عالیست, حتا مدیر سیستم بلاگفا برایم ایمیل داده بود و از تلاش حقیر تشکر کرده بود . در این مدت دوستان بسیار پیدا کردم که اگر بخواهم نام ببرم شاید از قلم بیفتند و من شرمنده شوم . در این مدت دوستان بسیاری با من چه از طریق ایمیل و چه از طریق مسنجر و کامنت در تماس بودند و استقبالی که خانمها از این وبلاک داشتند برایم بسیار جالب بود . خانم هایی که وبلاک دارند میداند من همیشه از واژه بسیار مفهوم دار "دادش " از انها استقبال کرده ام . شاهدان من " مارال " . " فرزانه " . " مريم کوچولو " . " رويا " . " ت . ب . ت "(مستعار ) . و حتا بعضی از خواهر های دوستان که مرا چون برادر قبول دارند . اینها را گفتم تا پیش زمینه ای باشد برای این مطلب که میگویم . چند روز پیش خانمی برایم کامنت گذاشته بود و من به رسم ادب در یاهو مسنجر برای ایشان " اف " گذاشتم . تا اینکه ایشان انلاین بود و با من بقول معروف چت کرد..حالا با شما خلاصه ان چت را دنبال می کنیم . ساعت 30/11 شب ___ سلام ممنون که نظرا ت خود را در وبلاک قرار دادید..__ سلام مرسی مطالب قشنگی بود_ ایا شما کتاب....را خواندید __ من حقیقتا کتابفروش هستم و اکثر کتابهای نویسندگان مهم را خواندم_چه خوب خوش بحالتون __ ببخشید میشه بگید از کجا با من چت می کنید __ از اسمان ..من اصولا جواب این سئوال را نمی دهم ___ ممنون هر جور راحت هستید ___ میشه یک سئوالی از شما بکنم __ بفرمائید __ شما در نوشته هاتون یک نوع لعجه دارید __ در وبلاک.؟ __ نه در همین کلمات گویا میخواهید چیزی بمن بگوئید. ( دوستان متوجه شدند که منظور این خانم چی هست ) __ نه دوست عزیز من اهل این حرفها نیستم تا با خانمی چت کردم بگم این شماره تلفن و حتما با من تماس بگیرید __ پس منظور شما چی بود.؟ ___ من اصلا حرفی نزدم که منظور داشته باشم __ اما در کلمات شما چنین بنظر میرسه __ نه خانم عزیز سن من به این حرفها نمیخوره __ اما شما حتما منظوری داشتید __ نه خواهر من اجازه بدهید من برم اگر چیزی گفتم که ناراحت شدید من شرمند و معذرت میخوام .bay . bay ... دوباره فردا صبح ساعت 10 ..: سلام خسته نباشید ___ممنون مرسی __ فقط خواستم بگم لیست کتابها را در وبلاک گذاشتم اگه دوست داشتید نگاه کنید__ حتما __ مزاحم نمیشوم خداحافظ ..Bay ....همان روز اما اینبار شب ساعت 30/10....: سلام خسته نباشید __ ممنون مرسی __ مثل اینکه شما اکثرا در چت روم هستید ___چطور __ اخه من هر وقت وصل بودم شما در چت روم بودید _ من اکثرا وصل هستم __!!!!!!!!!!!_ ( دوستان چت باز میدانند معنی علامت تعجب یعنی ماشاالله ) __میشه بگید معنی این!!!!!!!!!!!! یعنی چه _ یعنی ماشاالله_ شما چرا همش با منظور با من صحبت می کنید __ اخه مگه من چی گفتم ماشاالله یعنی منظور.؟ __ شما همیشه با من اینجوری صحبت می کنید ___ شما اگه جای من بودید و هر وقت وصل میشدید و من را در چت روم میدیدید چه می گفتید.؟ __ گویا من اشتباه کردم که در وبلاک شما نظر گذاشتم __ چرا شما اینگونه فکر می کنید .؟ __ چگونه فکر می کنم.؟ __ من با شما چند کلمه صحبت ( انهم از نوع تایپ ) کردم شما یا خیال می کنید یا من لعجه دارم و میخواهم چیزی بگویم ..یا حتما ماشاالله من با منظور است__نه اخه شما یکجوری گفتید ماشاالله که منظور داشتید __ خواهر من . دوست من . خیلی ممنون که نظر خود را گفتید مطمئن باشید که من دیگر اگر شما را انلاین دیدم مزاحم نمیشوم . اگه از من ناراحت شدید حلام کنید خداحافظ . میتوانید اگر مرا انلاین دیدید پی ام ندهید __ حتما به روی چشم خداحافظ __ Bay ... حالا حق دارم بگویم " مرگ بر عشق "..؟ البته من در همین دو شب با چند خانم بسیار محترم که واقعا مثل خواهرم هستند چت کردم .. یک دختر 16 ساله از بوشهر که واقعا با ایشان خیلی خودمانی صحبت کردم و مثل یک برادر یا دوست انچیز را که درست میدانستم به ایشان منتقل کردم .. یک خانم دیگر که گویا دانشجو هستند و در تنهائی خودشان کتاب میخوانند و حتا کمی برایشان پیشگوئی کردم البته بصورت شوخی خودمانی اما کاملا محترمانه و با کلمات مرسوم...من نمیدانم چرا بعضی از این خانمها تا با کسی برخورد می کنند خیال می کنند طرف لعجه بخصوص داره و حتما نو ماشاالله اش با لعن خواستی بیان میشود ..انهم از طریق علم کلمات ..جلل خالق.. البته میدانم تمام دوستان من که اقا هستند بسیار محترم و با شعور میباشند ..اما تو را خدا محیط نت را الوده نکنید.. با شماره تلفن و این مسائل کاری نکنید که خانواده ها این نعمت را از دخترانشان بگیرند...البته این خانم خیلی استثنائی بود... ما با چه عشقی مینویسیم... شاید باید بگویم مرگ بر عشق من که نوشتنم باشد . حالا تو محیط خیابان تصور کنید چه اتفاقی می افتد..؟ اقا شما چرا با منظور مرا نگاه می کنید..؟ جوان عینک دودیش را بر میدارد ..او نابیناست اصلا چشم ندارد.! دختر در دل میگويد:............................
نامه من به برادر معشوق !!!!
سلام دوستان . نمیدانم تا امروز شده که برای برادر معشوقتان نامه بنویسید . عشق من رفته بود و تنها کسی که از این عشق خبر داشت مادر و خواهر کوچکش بود . برادرش را دیده بودم اما اصلا هم را نمیشناختیم. چگونه باید رفتار میکردم تا او بداند من فراموشش نکرده ام .؟ این بود که تصمیم گرفتم نامه ای بنویسم اما نه به او بلکه به برادرش..میدانستم هم خط مرا میشناسد و هم انشاء و املاء مرا..حالا شما تصور کنید این برادر با خواندن این نامه در چه فکری غرق میشود ..و معشوقم در دل چه میگوید : قبل از نوشتن باید بگویم نام برادر ایشان محمد بود و اطلاعات کمی از او داشتم ..اما هیچ اشنائی با هم نداشتیم .
سلام مملی : بتو گفته بودم سربه سر من نزار اما تو گوش نکردی ... حالا بگرد تا بگردیم اینقدر برايت اراجيف مينويسم . تا مجبور شوی تمام حکايت را برای خانواده محترمت تعريف کنی . بيخود فکر نکن چراکه اولا اين نامه بخط من نيست ..دوما تو اینقدر مردم ازاری که خیلی ها دل پر خونی از تو دارند .. اگر قرار باشه پاچه بگری باید پاچه همه را بگيری البته من تو را از بچه گی میشناسم این کارها برای تو اوف دارد اونم توئی که در هفت ماهگی کاری کردی که تمام همسایه هایت امپول هاری بزنند .مملی سال پنجم دبستان یادت هست تو یک دستت تو دماغت بود و دست دیگرت تو دماغ سعید (و این عادت هنوزم در وجود توست ) و دوستان نمیداند اگر یک روز سعید نباشد تو با دست دیگرت چه میکنی..؟ یادت هست انروز ناظم مدرسه چقدر با تو حرف زد که تو این کارت را ترک کنی..؟ اما تو هر چه کثافت بود از دماغت دراوردی و به لباست مالیدی . راستی چرا مال سعید را درنیاوردی..؟و این سئوالی بود که من نتوانستم جوابی برایش پیدا کنم . مملی تو ادم عجیبی بودی . کارهای عجیبی میکردی و حتا صداهای عجیبی از خودت در میاوردی . یکی از عادتهای عجیب تو نوشتن شعر تو توالت بود . از توالت خانه اتان تا توالت مدرسه حتا توالت های عمومی هم یادگاری های بسیار از تو دارند . اما سبک نوشتن تو در هر توالتی فرق میکرد . مثلا در توالت پارکها مینوشتی غریبه غم مخور منهم غریبم . یا در توالت مدرسه مینوشتی و این نیز بگذرد یادم میاید یک روز مادرت با تعجب گفت : این پسره رو در ورودی توالت نوشته سلام مادر سلام صادق بر تو که هميشه صداقتت و پاکيت برايم ارزشی بوده است که با هيچ ارزشی قابل مقايسه نيست و در داخل رو دیوار نوشته پدرنازنينم ... وهنوز بقيه اش را ننوشته .. البته من از تعجب مادرت بسیار تعجب کردم . یعنی ایشان پسر نازنین وشاعر مصلکش را نمیشناسه و حقیقتا از اینکه تو حتا در خانه ای خودتان اینقدر غریبی جگرم اتش گرفت اخه شما چرا به این بچه اینقدر ظلم میکنید . مگر شما احساس ندارید..؟ مملی یادت هست.؟ یک روز نشستیم فیلم قیصر را با هم دیدیم و ای کاش ندیده بودیم . . چهره تو دگرگون شده بود و من میدانستم قرار است اتفاقی بیفتد.. تو پس از یک مکثی طولانی بمن گفتی از این به بعد من قیصرم و تو هم باید کريم اقمنگول باشی من اول متوجه منظور تو نشدم ولی بعد.... تو........تو.......میخواستی من برم و به خواهرت تجاوز کنم و بعد تو بیای از من انتقام بگیری!! ممل تو.......تو ......من اصلا با تو قهرم.. تو از ادم یه چیزای را میخای که من ... تازه... اگر من قبول کنم از کجا معلوم دادشهای منم قبول کنند .؟ اصلا ای کاش فیلم طوقی را میدیدیم .. یا یک فیلم هندی... اخه باز تو فیلم طوقی میشه یه کاری کرد . ولی ممل...من همون بهتر که با تو قهرم باز خدا چقدر بمن رحم کرد که یه فیلم اونچنانی بالای 20 سال با هم ندیدیم تازه مادرت چقدر نگران تو بود . و چقدر از من خواهش کرد تو هیچ وقت فیلم گوزنها را نبینی . خدائیش من دیگه اصلا با تو هیچ فیلمی ندیدم . حتا سعید شاهده من تلوزیونمون را به سعید اینا دادم . به قول مادرت ادم بره دوزد بشه اما فيلم نبينه خوب حتما مادرت يه چيزی ميدونه.!! ممل من با تو عمری زندگی کردم و خاطرات زیادی از تو دارم . یاد سربازی بخیر . یادته مادرت نامه برات نوشته بود . من اون نامه را هنوز دارم
نامه مادر مملی هنگام سربازی
مملی جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين مملی ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند . وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کرديم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توی 10 کيلومتری خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشی کرديم. اينجوری ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلی بيان..آب و هوای اينجا خيلی خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولی اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد..مملی جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگين ميکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوايی برايت فرستادم..پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،چمنهای اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه....ببخشيد معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويی حالا برگشت.. ديروز خواهرت محسا را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايی قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشی...اون يکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی يا دايی راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زير دريا برای مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد !شرمنده..همين ديگه .. خبر جديدی نيست ..قربانت .. مادرت.. راستی مملی جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولی وقتی يادم افتاد که ديگه خيلی دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم .
خودرو جديدتر خوب با تشکر از استقبال شما از خبر خودرو جديد به اطلاع ميرساند که: شرکت محترم ايرانخودرو در يک طرح ضربتی در مقابل ورود خودرويی بنام دايهاتسو از کره واکنش نشان داد. مديريت بازرگانی اين شرکت پس از رويت خودرو در شب اول ماه با نوشتن نامه ای به هيت مديره شرکت بدين مضمون به وظيفه خود عمل کرد: "سامليک. ديدم. به خودم ر... . دورش که خوب چرخيدم يه نقاشی کشيدم.چرخاشو من نديدم.نقاشی رو فاکسيدم." جلسه فوق العاده هيئت مديره ۲ دقيقه بعد جهت بررسی و اقدامات لازم بصورت کنفرانس تلفن تصويری در ساعت ۱۲ شب تشکيل شد. که در ساعت ۱۲:۳۰ تمامی اعضا پس از مرتب کردن ظاهر خود به جلسه حالت رسمی تر دادند! و در ساعت ۱۲:۳۱ تصميم نهايی پس از بررسی های فراوان! بر اين شد که ايرانخودرو موتور ژيان را با کمی تغييرات کارشناسی بر روی اتاق کاديلاک گذاشته تا با شکل اتومبيل دايهاتسو رقابت کند. و از ساعت ۱۲:۳۲ تا ۵ صبح بروی نام خودرو بحث شد! که بالا خره بر سر نام دايناسور به خاتمه رسيد. ساعت ۷ صبح طرح محرمانه خودرو دايناسور به کارشناسين و مهندسين ارائه گشت و در ساعت ۷:۰۵ صبح طرح اجرايی آن بروی خط توليد رفت. خبر توليد خودرو دايناسور با تعجب در روزنامه های صبح همان روز پخش شده بود! که با توجه به محرمانه بودن آن خروج روزنامه از کشور ممنوع شد! نام خودرو فوق بشدت مورد انتقاد انجمن پارسی را پاس بداريم قرار گرفت. متن نامه: "صلام.ای کردار شما کار دصتتان ميده ها. تا عبصانی نشديم من!بجای کلمه منفور و منقوص و مخمور دايناسور ميگوييم دايی ناصر . بای بای نقطه" پس از رسيدن نامه به ايرانخودرو جلسه فوق العاده با حضور رياست محترم محيط زيست جهت تشخيس اينکه ايا نام جديد خودرو برای هوای ايران ضرر ندارد تشکيل شد پس از کشمکش فراوان بالخره از راه زير ميز با محيط زيست زندگی مسالمت آميز نتيجه داد و تشخيص داده شد که نام فوق ضرر زيادی نمی رساند! در ساعت ۱۲ خودرو بروی خط توليد رفت و با همت کارگران جان برکف بجای ربات های احمق اولين توليد از ابتدای خط توليد! خارج شد. و برای کنترل کيفيت به اداره جنگل بانی رفته و در آنجا مشخص گرديد که با توجه به دو سيلندر بودن ژيان و ۸ سيلندر بودن کاديلاک بر طبق نظر اداره جنگل بانی مقرر گريديد که ۴ عدد موتور ژيان بروی اين خودرو قرار گيرد. بنظر شما باک اين خودرو چقدر بايد گنجايش داشته باشد؟ ,
|
|
درباره وبلاگ
سلام . دلنوشته های من شاید شبیه غمهای تو باشد شاید هم شبیه شادمانیت این نکته ایست مشترک برای من و تو
|